خیلی دلم میخواست یک بار هم که شده، بیاید کنارم بنشیند و با هم همه
خاطرات را مرور کنیم. گفته بود بچهها را بیار خوب ببینم، اصلاً نفهمیدم که
رفتارهایش مشکوک است. این همه وقت، چرا شبِ رفتن میگوید بچهها را بیار
خوب ببینم. بچهها را خوب دید، اما یکی دوبار دزدکی نگاهش به چشمهایم گره
خورد. میدانم میخواست دلبسته نشوم، میخواست تصویرهای آخرش توی ذهنم ثبت
نشود.
نشد یک بار خوب سیر نگاهش کنم، بس که سرش پایین بود. انگار توی دنیای
دیگری زندگی کند، هر وقت نماز میخواند مهرش را روی زمین رها میکرد، نیمه
شب مثل این که پیِ چیزی باشد، دستش را روی زمین میکشید، دنبال مهر میگشت.
بینظم نبود، عادتش بود، این عادتهایش را دوست داشتم. فکر میکرد خوابم،
زیر چشمی میپاییدمش، خسته و کوفته هم که بود، دو رکعتی میخواند یاز پتو
را مچاله میکرد زیر سرش و میخوابید، زود خوابش میبرد، توی تاریکی شب،
چشمهایم روی صورتش قفل میشد، روی ریشهای بور و آشفتهاش، روی دستش که
عادتش بود همیشه زیر سرش بگذارد، روی انگشتر فیروزه که نشد یک بار درش بیاورد..
هیچ وقت نشد که بگویم بذار خوب نگاهت کنم. نبود که بگویم. حسرت یک نگاه سیر
توی دلم ماند. برای همیشه. حالا من ماندهام و فکرهایی که پر است از
تصویر. تصویرهای محو اما ماندنی. حالا بیست و شش سال از آن روزهای خوب میگذرد. هر پنجشنبه وقتی میروم بهشت زهرا، قطره قطره اشکهایم سر میخورد روی اسم محمد. همه خاطرات محوم را میشوید، مثل یک تکه ابر، که غبارهای سنگ را میشوید، خاطرههایم زنده میشود..
+ به یاد همه همسران و مادران شهید، و به یاد همه حماسه آفرینان فتح خرمشهر.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:30  توسط صدرا
|
فی تقلب الاحوال تعرف جواهر الرجال؛
جوهره مردان در دگرگونی روزگار شناخته میشود.
...
از مصائب اجاره نشینی، اثاث کشی است.
اینجا دیگر نمینویسم.
...
از آشنایی و دوستی با شما مطمئناً خیلی خوشحالم، امید که جایی دیگر ادامه یابد. و به یقین هستند کسانی که از صاحب این وبلاگ رنجش خاطری دارند، مخلصاً لله حلال کنید لطفاً!
...
تمت!
بعدنوشت:
خواستم تا تشکر کنم از کسی که در این مدت حواسش به همه نوشتههای این وبلاگ بود، همیشه خدا هم کامنت نمیگذاشت! اما نظرش را حضوری میگفت! اگر نبود همراهی او شاید وبلاگ پا نمیگرفت. ممنون بانوی مهربان همه لحظههای من..
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط صدرا
|
میگفت اول باید طاهر شوی، پاک شوی، بعد
ظاهر شوی. میگفت اینکه تزکیه مقدم شده بر حکمت، بر تعلیم، یعنی همین.
باید ظرف وجوت را پاک کنی. توی لیوان آلوده که کسی شیر نمیریزد، میریزد؟
میگفت برو اول طاهر شو بعد ظاهر شو. اگر بدون تزکیه رفتی دنبال حکمت،
همهاش میشود ظلمت. ظلمات است، بل هم اضل، بترس.
***
انتهای
حرفهایش هم مثل همه منبریها گریز زد به کربلا. میگفت حالا که دنبال
حقیقت هستی، حالا که میخواهی ظرف وجودت پاک شود، دست بگیر به دامن مردی که
خوب دستگیری میکند، اما خودش دست ندارد. میگفت از ته دلت بگو یا
ابالفضل.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 15:38  توسط صدرا
|
آب آورده بودش کنار ساحل. تازه جان داده بود. مرد نزدیک شد، میترسید. چاقو
را نزدیک برد، شکمش را درید. از سر کنجکاوی، که شاید مرواریدی خورده باشد.
چند بار ضربه زد، شکمش پاره شد. چاقو را برد داخل، گوشتهای شکم کوسه را
میبرید و کنار میزد که سر چاقو گیر کرد به یک زنجیر. اطرافش را برید.
زنجیر نبود، پلاک بود..
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:5  توسط صدرا
|
"پروانه"ها
پروای سوختن
ندارند..
پ.ن:
بشکند قلمی که ننویسد چه بر سر فرزندان خمینی(ره) آمد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:58  توسط صدرا
|
میگفت شیطان همه خوبیها را داشت اما کبر هم داشت. میگفت قابیل همه خوبیها را داشت اما حرص هم داشت. میگفت برای سقوط یک بدی هم کفایت میکند!
حالا ما همه خوبیها را که نداریم هیچ! بدیها را هم یکجا داریم!
پ.ن:
حلال کنید. و جداً التماس دعا.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:49  توسط صدرا
|

مصطفی! تو حرفهایت را زندگی میکردی..
«..وسط صحنهها حضور دارند و در عين حال
درست زندگی میکنند. حرفهایشان کاملاً به جا و صحيح است. پوشش و امکانات
زندگیشان را بر اساس میانهروی و تعادل انتخاب میکنند. متواضع هستند.
آنچه خداوند نگاه کردن به آن را منع کرده است، نمیبینند. گوشهایشان را
وقف کردهاند. خودشان را در مشکلات میاندازند. اگر نمیدانستند که اجلی در
کار است و مدتی باید در دنیا زندگی کنند، حتی یک لحظه هم روحشان در این
دنیا آرام نمیگرفت. در نظرشان خداوند بزرگ است و هر چه غیر از او کوچک.
وقتی راجع به بهشت و جهنم حرف میزنند، انگار به واقع آنها را میبینند.
حزن و غمی لطیف و مسئولانه همیشه در وجودشان است. همه مردم از دست آنها در
امنیت کامل هستند. بدنهایشان تکیده و لاغر است. چیزی از دنیا نمیخواهند.
روحشان عفیف است. برداشتشان از دنیا حداقلی است و تلاش دارند، دینشان را
حفظ کنند. معرفت را با قدرت تحمل و صبر تلفیق میکنند. حرف و عملشان با هم
تطبیق دارند. آرزوهای دراز مدت دنیایی ندارند، ولی برنامهریزی دارند.
قلمشان همیشه در برابر خداوند خاشع است. به کمترینها قانعاند. معاشرت با
آنها مشکل نیست. در هر عرصهای ورود پیدا میکنند، برایشان حفظ دین مهم
است. شهوت و تمایلات شخصیشان را کشتهاند. خشمشان را کنترل میکنند. در
کنار مردم هستند ولی یکی از آنها نیستند..» از خطبه متقین
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:21  توسط صدرا
|
سوختی و سوختی و سوختی..
...ساختیم و ساختیم و ساختیم.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:48  توسط صدرا
|
شورتشنگی همه را تشویق میکند به معرفی کتاب اما خودش مصداق "تنسون انفسکم" شده! عجالتاً اینها معرفی میشوند:
1. حدیث پیمانه. حمید پارسانیا. پژوهشی
است در مورد انقلاب اسلامی و ظاهراً برای درس ریشههای انقلاب اسلامی نوشته شده
که مورد توجه اساتید قرار نگرفته! خواندنی است. نشر معارف.
2. لحظههای انقلاب. محمود گلابدرهای.
نمیدانم جدید هم چاپ شده یا نه. اما چاپ چهارمش را سال 79 انتشارات کیهان
چاپ کرده. خاطرات گلایدرهای عزیز است و میشود دو سه روزه یک نفس خواندنش و
به اندازه تمام واژههایش لذت برد. خدا حفظش کناد.
3. اشکانه. ابراهیم حسن بیگی. یک رمانه عاشقانه و انصافاً خواندنی. چون دوستش دارم نقدش نمیکنم! قدیانی چاپش کرده.
4. تیرگی درخشان. سیدجواد طاهایی. روی
جلدش نوشته: راهبردی به بنیادهای مکتوم در نظریه گفتوگوی تمدنها! چاپ سوره مهر. اگر گرفتید همهاش را نخوانید چون مثل من نمیفهمید! ولی فصل دومش
خیلی عالی است خصوصاً "بسیجی کیست" و "مرگآگاهی". اگر اینها را هم
نفهمیدید! ضمیمهاش را حتماً بخوانید: انسانِ انقلاب اسلامی.
5. خانه پریان. تورج زاهدی. نخواندهام! لطفاً سوال نفرمایید. هر کس خواند خبر بدهد تا من هم بخوانم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 22:46  توسط صدرا
|
نوشته بودم: من الغریب الی الحبیب.
نوشته بود: من الحبیب الی القریب.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 15:42  توسط صدرا
|
انتهای آخرین سرمقالهاش نوشته: بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و قبرستانها مزارعی هستند که در آنها بذر مردگان افشاندهاند و جسم تا نمیرد، کجا رستاخیز پذیرد؟ با بهاران روزی نو میرسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:49  توسط صدرا
|
خونت نوشت بر تن تاریخ تا ابد
هر کس شود فدایی رهبر مقدس است..
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:20  توسط صدرا
|
«مکتب
ملکوتی "جمع"؛ یعنی زنجير مراقبه آنچنان فرد و جامعه و زمين و آسمان و
عرفان و حماسه و خدا و خلق را در هم بدوزد که مثله کردن دین ممکن نباشد.»
دیالمه میگفت: «فریادهای امام خمینی(ره) انعکاس مناجاتهای شبانه او در محراب عبادت است.»
پ.ن:- «انا نخاف من ربنا يوماً عبوساً قمطريراً»
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:54  توسط صدرا
|
ظاهرش خیلی ساده بود. از دور آتشی راهنمایش شد.. نوری خودنمایی کرد.. توی ظلمات بیابان دیدن یک نور یعنی یک نقطه امید. ظاهرش خیلی ساده است. اما فهمیدن ماجرا کار هر کسی نیست. یقین میخواهد. میدانم، میدانستی که نور خاصیتش روشنی بخشی است. میدانستی نور بهانه است.. میدانستی نور میعادگاه یک قرار عاشقانه است. برای همین دویدی، خانوادهات را رها کردی.. میدانم وقتی میدویدی به چه فکر میکردی.. به معشوق.. به شیرین دیدار.. اصلاً میدانی؟ من حسودیام میشود؛ نه این که غبطه بخورم ها! نه؛ حسودی میکنم، از این که خدا با تو بیواسطه حرف زد..
یک برداشت آزاد از آیه 164 سوره نساء
پ.ن:
تویی که پشت لحظههایم قایم شدهای میشود بیایی بیرون..؟
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:31  توسط صدرا
|
وسط تابستان، زیر آفتاب خرماپزان جنوب، فهرج بم؛ جایی که زمین به خود لرزید اما این نخلها تکانی نخوردند!
تابستان 88
از
برکت این اردو همین بس که یاد گرفتم، تنها آنهايي انقلابي هستند و
ميتوانند انقلابی زندگي کنند که همه ارکان زندگي خود را بر پايه "عدالت"
بنا کنند. اردوی جهادی تذکار فاصلههایی است که زندگیمان با عدالت پیدا
کرده. اگر بخواهیم نقش امروز و اکنون خود را جستجو کنیم باید باور کنیم که
زندگی با عدالت ممکن است. این طوری خیلی زودتر به نتیجه میرسیم؛ خیلی زود،
خیلی.
گفت: تندی مكن برادر هم سرنوشت من/در كوره پخته میشود امسال خشت من!
و گفت: دستي به من بده كه ببيني به بركتش/فردا چراغ معجزه دردستهای ماست.
پ.ن:
نظر شما چیست؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:53  توسط صدرا
|
بزرگی نوشته بود: نوشتن یعنی دردِ آگاهی.
حاشیه زدم: آگاهی دردِ تنهایی را عمیقتر میکند.
و بزرگی دیگر میگفت: نوشتن یعنی خودآگاهی نسبت به وضع موجود جهان.
و حاشیه زدم: نه تا وقتی موانع درونی و بیرونی رسیدن به این خودآگاهی را از بین نبردهام.
پ.ن:
-
بازار انتخابات تازه تنورش گرم شده است. دعواهای سیاسی بالا گرفته.
سیاستزدگی بیداد میکند. مجلسی که باید عصاره فضایل یک ملت باشد؛ باز
دارد با آراء و اهوای آقایان، تبدیل به عصاره رذائل احزاب سیاسی
میشود. عملکرد گذشته و حال برخی از چهرهها را که مرور میکنم، به یاد
تقواهای مثقالیشان میافتم و علَمهایی که برداشته بودند و تطابقی که با
عملشان نداشت و حالا باز دوباره آمدهاند در میانه میدان ایستادهاند و
شعار "انا رجل" سر میدهند. نفسانیات آقایان بالا آمده. چه خبر است آن
بالاها؟! حضرات خروارها معرفت ذخیره کردهاند بیآنکه ذرهای تقوا در آستین
داشته باشند. چه میگویم اصلاً؟ این وبلاگ هم با این پاورقیها دارد
سیاستزده میشود! رها کنم. سیاست را رها کنید که رفتنی است! فرهنگ را
دریابید. دوست ندارم این وبلاگ به دام نفسانیتهای برخی گره بخورد. گرچه
دوست داشتم فصل مشبعی مینوشتم از خاطرات تلخ و شیرین در بازار انتخابات.
با خودم میگویم مروا کراماً کنیم بهتر است! قالوا سلاماً هم جواب میدهد
البته!
- حرفهای انتخاباتی باشد برای
بعد. فقط یک نکته برای دوستان حزب اللهی: انتخابات نباید بیش از حد خودش
ضریب بگیرد. در دام سیاست بازیها نباید افتاد. انتخابات علاوه بر این که
طریقیت دارد موضوعیت هم دارد. فرصتی است برای رشد مردم. اصلاً بگذارید دو
تا مثل بنیصدر وارد مجلس شوند تا بیدار شویم که مجلس را دست احزاب چپ و
راست ندهیم و لیستی رأی ندهیم و.. و.. و.. برای ما آنچه باید مهم باشد
فردای انتخابات است! اصلاً به فردای بعد از انتخابات هم فکر کردهاید؟ این
همه پتانسیلی که در این یکی دو هفته مانده به انتخابات صرف میکنید برای
فردای انتخابات هم هزینهاش میکنید؟ آرمانگراییهایتان نکند نقطهای
است؟! نکند برگه رأی برای شما برگه مرخصی باشد از حضور در میدانهای مختلف
فرهنگ و سیاست؟!
-باید شمعی روشن کرد در این ظلمات! یا نور المستوحشین فیالظلم..
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 15:16  توسط صدرا
|
از اولین تجربه اردوی جهادی دانشجوییام چهار-پنج سالی میگذرد. حالا همه آن
خاطرات با مرور عکسهایش دوباره به دلم سنجاق شده. دو هفته از تیرماه تابستان 86 به همراه جمعی از دوستان، از دانشگاه امام صادق(ع)
و تهران راهی روستای شولآباد از توابع شهرستان الیگودرز استان لرستان
شدیم. هر چند شعارمان تقدم فعالیتهای فرهنگی بر عمرانی بود اما برای من
توی اردوهای جهادی هیچ چیز به شیرینی بیل زدن برای ساخت یک مسجد نبوده و
نیست. اسم اردو، گامی به سوی خویش بود. رفته بودیم توی روستا، بین مردمی که
هنوز غباری روی فطرتشان ننشسته بود، خودمان را پیدا کنیم.. البته به
عنوان اولین تجربه اردو، همراهی و حضور دکتر خندان و دکتر سپهری برایم خیلی
غنیمت بود..

اهالی عشایرنشین منطقه با این که امکانات کمی داشتند، برای مهماننوازی سنگ تمام میگذاشتند.

مهمان یکی از اهالی بودیم، عکس از داخل حیاطش گرفته شده.

همه نوع کار بود؛ از بیل و کلنگ زدن تا حمل فرقون و کارهای تخصصیتر مثل دیوارچینی و ملاتسازی!
- از خوبیهای اردو،
پرشور و شر بودن تعدادی از بچهها بود که فضای اردو را بانشاط و شاد
میکرد. نام این گروه شش-هفت نفره، «اکبر یازده» بود و به سختی
عضو جدید میپذیرفت! در طول اردو خیلی از لحظات مرا با خنده همراه میکرد.
البته گاه شوخیهایشان را برخی، برنمیتابیدند. برای نمونه نیمه یک شب ساعت
حدود دو و نیم، در حالی که هنوز دو ساعت تا اذان صبح مانده بود! یکی از
اعضای گروه اذان صبح میگفت! و بقیه نشسته بودند توی صف نماز جماعت! ما هم
از همه جا بیخبر با شنیدن صدای اذان بلند شده بودیم، و خواب آلود میرفتیم
وضو بگیریم که وقتی با خندههایشان مواجه شدیم تازه فهمیدیم سر کاری
بوده! برخی از بچهها را اگر کارد میزدی خونشان نمیآمد!
- نیروهای عمرانی طبق برنامه باید هر شب
در سه گروه لیست میشدند و صبح بچهها طبق لیست اسامی سوار اتوبوسها
میشدند و اعزام میشدند سر پروژهها. سرگروههای پروژه اما ثابت بودند و
از میان آنان، آقای دکتر خلیلی خیلی سختگیر بود. صبح به صبح موقع خواندن
لیستها، بچههایی که در لیست آقای خلیلی میافتادند با گریه سوار اتوبوس
میشدند! و همه همصدا شعری که به بدبختی مشهور شده بودند را میخواندند..!

جلسات شبانه؛ که با سوره واقعه شروع میشد و باخاطرات و خندهها تمام میشد. من، خارج از کادر!

صندوق صدقات، که اموالش صرف فقرای منطقه شد.

شوخیهای بچهها حتی در قالب این نوشتهها فضا را خیلی صمیمی و پرنشاط میکرد.

بنر تبلیغاتی گروه اکبر یازده که عصرها بعد از مسابقات فوتبال، مصاحبه طنز مطبوعاتی داشتند!

بچههای باصفای روستای شول آباد، که دیدنش عکسهایشان بهانه نوشتن این پست شد.

..و خندههایی که بر لبان بچهها مینشست، خستگی بعد از کار را میگرفت.
- رفتن همیشه با یک جدایی و دل کندن همراه
است. از جایی که داری میروی به جایی که میخواهی برسی؛ به یک مقصد. هنوز
هم که سالها از آن روزهای خوش میگذرد دلم برای همه چیزش تنگ شده؛ برای
گرمای داغ منطقه، برای لباسهای سراپا سیمانی و خاکی بچههای عمرانی. برای
نشستن در صف حمام، برای خندهها و غمهایش، برای صفا و صمیمیت و جلسات
شبانه و تک تک اهالی با صفا..برای.. یادش بخیر.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:59  توسط صدرا
|
درخت وقتی گریه میکند؛
برگ میریزد..
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 16:23  توسط صدرا
|